به نام خدا
تمام شب را درست نخوابیدم ،حال عجیبی داشتم ،شاید کسی باور نکند.
ولی شاید خیلیها هم مثل من بودند،حسی بد در دلم بود انگار میدونستم اتفاق بدی افتاده.
تا سحر مدام کوشی ام را چک میکردم واخبار را دنبال.
راستش انقدر اخبار زیاد میشد که هربار که کانال اخبار را باز میکردم حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ پیام نخوانده بود.
منطقه مسکونی را زدند. . .
تهران فلان منطقه زده شد. . .
البته حملات ما هم مدام بیان میشد و همین مسئله باعث دلگرمی بود.
سحر تشنه برخواستم که سحری بخورم و نماز و دعا و کارهای روز مره و البته طبق معمول قرائت سوره فتح و سحیفه و دعای توسل.
ولی قبل همه این ها کانال اخباررا باز کردم و با بدترین خبر عمرم مواجه شدم.
چندین بار نگاه کردم و باز باورم نمیشد و دوباره از نو نگاه کردم.
آن سحر ،انگار غروب بود و من سِر شده فقط نگاه میکردم،در تمام این مدت فقط گریستم به غمی طاقت فرسا،دردی بی پایان و اندوهی تمام نشدنی
صبح شده بود و من فقط فرصت کردم نمازم را بخوانم که قضا نشود.
صفحات: 1· 2
سلام ،خیلی وقت بود به خاطر اینترنت نتونستم بنویسم البته اینجا.
ولی الان میخوام دوباره شروع کنم.بنویسم ،بگم،منتشر کنم،همه ان چیزی که به مردم ما گذشت را،فریاد بزنم،خبیثی انسان هایی را که بویی از انسانیست نبرده اند.
از روز اول جنگ رمضان،این دفاع مقدس،از پیروزی جمهوری اسلامی ایران،از سربلندی های کشور عزیزم،از پایمردی های مردم شریف ایران،
از غم بزرگ از دست دادن امام شهیدم،از قبر های کوچک ۱۶۸ دانش اموز بی گناه،از فاجعه بزرگ لامرد،از فرماندهان غیور،از لاریجانی ها،از همه و همه . . . .
حرف برای گفتن زیاد است و من میخواهم همه ی این ها را فریاد بزنم.




